X
تبلیغات
سخنان و اشعار بزرگان

 

 

 

 



  RSS  

 
 
 
   
سخنان و اشعار بزرگان
   

 

 

 

جمعه بیست و پنجم بهمن 1392

 
 
سخنی با بازدید کننده گان

سلام  دوستای  گلم 

تصمیم گرفتم که از  بلاگفا  به  رز بلاگ مهاجرت
 کنم    این وبلاگ دیگه  اپدیت نمیشه خوشحال 

 میشم  که به  وبلاگ جدیدم  سر  بزنید  

چنانچه  تمایل  به  تبادل لینک دارید  میتونید  با
 نام گزیده سخنان و اشعار بزرگان وبلاگ جدیدم 
 رو  لینک  کنید و در  قسمت  تبادل  لینک 
 هوشمند  به  اسم  دلخواه   وبلاگ رو  به 

لیست   دوستان  اضافه کنید 

یا  کامنت بگذارید  تا شما رو  به لیست  پیوندها 

 اضافه کنم

با  تشکر 

nagofte.rozblog  com






نوشته شده توسط در ساعت 1:25
 

جمعه بیست و ششم مهر 1392

 
 
می گویند سگ مظهر وفاداریست 

اما

می گویند مثل سگ پشیمان میشی

گویا همیشه آخر وفاداری پشیمانی است






نوشته شده توسط در ساعت 13:24
 

دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1392

 
 
این روزهــــا
این روزهــــایم به تظاهر می گذرد...

تظاهر به بی تفاوتی،

تظاهر به بی خیـــــالی،

به شادی،

به اینکه دیگــــر هیچ چیز مهم نیست...

اما . . .

چه سخت می کاهد از جانم این "نمایش"






نوشته شده توسط در ساعت 16:6
 

شنبه سی و یکم فروردین 1392

 
 
چه دردیست...

چه دردیست

چه دردي است در ميان جمع بودن
ولي درگوشه اي تنها نشستن
براي ديگران چون کوه بودن
ولي در چشم خود آرام شکستن
براي هر لبي شعري سرودن
ولي لبهاي خود همواره بستن
چه دردي است در ميان جمع بودن
ولي درگوشه اي تنها نشستن

به رسم دوستي دستي فشردن
ولي با هر سخن قلبي شکستن
به نزد عاشقان چون سنگ خاموش
ولي در بطن خود غوغا نشستن
به غربت دوستان بر خاک سپردن
ولي در دل اميد به خانه بستن
به من هر دم نواي دل زند بانگ
چه خوش باشد از اين غمخانه رستن

چه دردي است در ميان جمع بودن
ولي درگوشه اي تنها نشستن
براي ديگران چون کوه بودن
ولي در چشم خود آرام شکستن
به رسم دوستي دستي فشردن
ولي با هر سخن قلبي شکستن
به نزد عاشقان چون سنگ خاموش
ولي در بطن خود غوغا نشستن

به غربت دوستان بر خاک سپردن
ولي در دل اميد به خانه بستن
به من هر دم نواي دل زند بانگ
چه خوش باشد از اين غمخانه رستن
چه دردي است در ميان جمع بودن
ولي درگوشه اي تنها نشستن
براي ديگران چون کوه بودن
ولي در چشم خود آرام شکستن

چه دردي است در ميان جمع بودن
ولي درگوشه اي تنها نشستن






نوشته شده توسط در ساعت 9:12
 

یکشنبه دوازدهم شهریور 1391

 
 
جملات زیبا

این روح منست که تو را
در آغوش می کشد
این جان منست
که در تو جا مانده
دست بر پیشانی بگذار
...
این منم که در تو تب کرده ام
مرا مگذار و مگذر.........

 

 

خسته ام
همچون برگی پاییزی
رانده شده از آغوشِ درخت
که روی سنگفرشِ پیاده رو
برای همیشه
...
خوابیده است!
وقتی پایت خواب می رود نمی توانی درست راه بروی لنگ می زنی!

وقتی قلبت خواب می رود نمی توانی درست فکر کنی عاشق می شوی
 
 
 
 
و چه ساده با جا به جایی یک نقطه از خدا ....جدا می شویم .....
 
 


 
 


 







نوشته شده توسط در ساعت 23:17
 

دوشنبه سی ام مرداد 1391

 
 
مجموعه جملات جالب 2

دردها فراموش میشوند
اما...
همدردها هرگز

همیشه در حالی که...

یه عالمه حرف بیخ گلوت چسبیده !

یه عالمه اشک توی چشماته !

یه عالمه حسرت توی دلت تلنبار شده...

باید بگی : خب... خدافظ ...!







بقیه در ادامه مطلب 



ادامه ی مطلب ...



نوشته شده توسط در ساعت 12:59
 

جمعه بیست و نهم اردیبهشت 1391

 
 
مجموعه جملات جالب
گوشهایم را می گیرم… و چشم هایم را می بندم… و زبانم را گاز می گیرم.. ولی… حریف افکارم نمی شوم… چقدردردناک است… فهمیدن


قديما تا كسى مجبور نبود دروغ نميگفت!
الان تا كسى مجبور نباشه راست نميگه..


آدم ها در دو حالت همدیگر را ترک می کنند ،
اول اینکه احساس کنند کسی دوستشون نداره ،
دوم اینکه احساس کنند یکی خیلی دوستشون داره!

*ویکتور هوگو*


انسانهای خوشبین و بدبین هردو برای جامعه مفید هستند، خوشبین هواپیما را اختراع می‌کند و بدبین چتر نجات!!





ادامه ی مطلب ...



نوشته شده توسط در ساعت 0:43
 

دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1391

 
 
جملات تکان دهنده ...
توی این پست جمله های جالب  رو قصد  دارم  به جا  جمع  کنم  ... 

بزرگترین اشتباه کسی که خرش از پل گذشته اینه که فکر کنه دیگه پلی جلوش نیست ..!!
از آدم‌ها بت نسازید؛ تا مجبور نشید یک روز اون‌ها را بشکنید!
به درختان گفتم : شما با اين عظمت چرا از تکه آهني مي رنجيد ؟ گفتند رنجش ما از تبر نيست از دسته ي آن است که از جنس خود ماست!
 
در عرض یک دقیقه می شود یک نفر را خرد کرد ؛ در یک ساعت می شود کسی را دوست داشت و در یک روز می شود عاشق شد؛ ولی یک عمر طول خواهد کشید تا کسی را فراموش کرد.
*گابریل گارسیا
بقیه در  ادامه مطلب


ادامه ی مطلب ...



نوشته شده توسط در ساعت 19:12
 

دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1391

 
 
تکرار یک اشتباه برای بار دوم دیگر اشتباه نیست، انتخاب است!






نوشته شده توسط در ساعت 10:37
 

شنبه بیست و ششم فروردین 1391

 
 
زندگی
زندگی"باغی"است...
که با عشق"باقی"است.
"مشغول دل" باش...نه"دل مشغول".
بیشتر"غصه های ما"...از"قصه های خیالی ماست".
پس بدان اگر"فرهاد" باشی...همه چیز"شیرین"است



عشق آدم را داغ می کند و دوست داشتن آدم را پخته می کند

هر داغی یک روز سرد می شود ولی هیچ پخته ای دیگر خام نمی شود



نمی دانم مشکل از کجاست !! از صبر یا کاسه ؟؟!!

این روزها زیاد لبریز می شود . !


دلم درد می کند...
انگار خام بودند خیال هایی که به خوردم داده بودی.


اما با این همه
تقصیر من نبود
که با این همه
با این همه امید قبولی
در امتحان ساده تو رد شدم
اصلا نه تو،نه من
تقصیر هیچکس نیست
از خوبی تو بود
که من
بد شدم

بقیه در  ادامه مطلب





ادامه ی مطلب ...



نوشته شده توسط در ساعت 14:14
 

چهارشنبه دوم فروردین 1391

 
 


در بیکرانه ی زندگی دو چیز است که افسونم میکند:
آبی آسمان که میبینم و میدانم که نیست
و خدایی که نمیبینم ومیدانم که هست.
دکتر شریعتی



:: موضوعات مرتبط: سخنان دکتر شریعتی



نوشته شده توسط در ساعت 19:11
 

جمعه بیست و یکم مرداد 1390

 
 
نشسته ام.... کجا؟ کنار همان چاهی که تو برایم کندی.... عمق نامردی ات را اندازه می گیرم !!




نوشته شده توسط در ساعت 21:32
 

جمعه چهاردهم مرداد 1390

 
 
پیامک های عارفانه
 

 

هرگز نمی توان با آدمهای کوچک کارهای بزرگ انجام داد.(سیسرون)                       

اگر همه می توانستند از استعدادهای خود درست بهره بگیرند دنیا همان بهشت موعود می شد که همه می خواهند.(زکریای رازی)                                                           

چه قدر نشینیدن ها و نشناختن ها و نفهمیدن ها به این مردم آسایش و خوشبختی بخشیده است.(دکتر علی شریعتی)                                                                          

جوانی که فراموش کند شاخه گلی به محبوبش بدهد سر انجام وی را از دست خواهد داد.(پائولو کوئلیو)                                                                                   

نوشتن نوعی راه جویی به حقیقت است و در فعلیت خود سر بر دیواره های نا شناخته کوفتن.(محمود دولت آبادی)                                                                        

بدست آوردن آنچه را که ما آرزو داریم موفقیت است اما چیزی را که برای بدست آوردنش تلاش نمی کنیم خوشبختی است.(لوسیا)                                                          

تنها مادر و پدر خواست های فرزند را بی هیچ چشم داشتی بر آورده می سازند.(ارد بزرگ)

انسان خوشبخت آن کسی است که حوادث را با تبسم و اندکی دقت به علت وقوع آن تلقی وقبول می کند.(مترلینگ)                                                                          

خوشبختی شکل ظاهری ایمان است تا ایمان و امید و سخت کوشی نباشد هیچ کاری را نمی توان انجام داد.(هلن کلر)                                                                          

کسی که دارای عزمی راسخ است جهان را مطابق میل خویش عوض می کند.(گوته)      

آدم بی مغز و پر گو چون آدم ولخرج و بی سرمایه است.(پاسکال)                            

آنقدر شکست می خورم تا راه شکست دادن را بیاموزم

 

اگر تمام شب برای از دست دادن خورشید گریه کنی لذت دیدن ستاره ها رو هم از دست خواهی داد.(ویلیام شکسپ

هر گاه دیدی مردم به کلام خود فخر می کنند تو به سکوت خود فخر کن.(لقمان حکیم)

قلب خانه ایست با دو اتاق خواب در یکی رنج ودر دیگری شادی زندگی میند. نباید زیاد بلند خندید چون ممکن است رنج در اتاق دیگری بیدار شود.(فرانسیس کافکا)

تا وقتی توقف نکرده اید مهم نیست چقدر آهسته حرکت می کنید.(کنفسیوس)

امروز همان فردایی است که دیروز انتظارش را می کشیدی.(گابریل گارسیا مارکز)

لحظه ها را گذراندیم که به خوشبختی برسیم غافل از اینکه لحظه ها همان خوشبختی بودن.(دکتر علی شریعتی)

مو شکافی در شکست پیشرفت در پی خواهد داشت. (ارد بزرگ)                           

حسد همچون مگس است که همه جای سالم بدن سالم را رها میکند و بر روی زخمهای آن می نشیند.(چایمن)یر)

من از عاشق شدن بدم می آید برای اینکه یک بار عاشق شدم و مادرم را فراموش کردم.(مارک تواین و خودم)


 






نوشته شده توسط در ساعت 16:40
 

پنجشنبه سی ام تیر 1390

 
 

۱- نقطه ی آغاز تصميم ها ی بهتر ، نقطه ی پايان تصميم های بد تر است .

۲- پيروزی آن نيست که هرگز زمين نخوری ، آن است که بعد از هر زمين خوردنی برخيزی .

۳- آدما اشتباه می کنن دنبال خوشبختی می گردن ، خوشبختی پیدا شدنی نیست ساختنیه .

۴- این جا آسمان ابریست ، آنجا را نمی دانم ؛ این جا شده پاییز ، آن جا را نمی دانم ؛ این جا همش رنج است ، آن جا را نمی دانم ؛ این جا دلی تنگ است ، آن جا را نمی دانم .


کسی که به فکر درست کردن آينده ی خودش نيست  ، نمي تونه آينده ی کسی باشه .


همیشه نگاهی را باور کن که وقتی از آن دور شدی در انتظارت بماند .


گل ها ی آفتاب گردان در روز ها ی ابری بلاتکلیفند ، مثل روزهایی که تو نیستی و من ...


چه سخته در جمع بودن ، ولی در گوشه ای تنها نشستن

به چشم دیگران چون کوه بودن ، ولی در خود به آرامی شکستن . . .


همیشه اندكی دیوانگی در عشق هست ، اما همیشه اندكی منطق هم در دیوانگی هست .

صد بار گر طواف كعبه كنی قبول درگه حق نشود گر دلی بیازاری ؛ برو طواف دلها كن كه كعبه خود سنگ است .

این دیوانگیست که هیچ عشقی را باور نکنیم ، به خاطر این که در یکی از آنها به ما خیانت شده است .







نوشته شده توسط در ساعت 11:48
 

جمعه ششم خرداد 1390

 
 

از کسي که دوستش داري ساده دست نکش

شايد ديگه هيچ کس رو مثل اون دوست نداشته باشي

و از کسي که دوستت داره بي تفاوت عبور نکن

چون شايدهيچ وقت هيچ کس تو رو مثل اون

دوست نداشته باشه






نوشته شده توسط در ساعت 20:15
 

یکشنبه یازدهم اردیبهشت 1390

 
 
در سرزمینی که سایه آدمهای کوچک بزرگ شد

در آن سرزمین آفتاب در حال غروب است!

دکتر شریعتی
********************************************8

با جسارت وجود خدا را به پرسش بگیر؛

 چرا که اگر خدایی باشد،

 باید خرد را بیش از ترس کورکورانه ارج نهد.


(توماس جفرسون)

****************************

چه بسیارند کسانی که همیشه حرف می زنند بی آنکه چیزی بگویند و چه کم اندکسانی که حرف نمی زنند اما بسیار می گویند.

************************************************









نوشته شده توسط در ساعت 19:44
 

پنجشنبه چهارم آذر 1389

 
 
بیهوده

بیهوده نزن در که در این خانه کسی نیست 
بیهوده مکن ناله که فریاد رسی نیست 
فریاد زهر گوشه شهر بلند است 
ویران شود این شهر که فریاد رسی نیست 
هر شب به بالین من خسته بیمار 
جز ناله و جز اشک دمادم کسی نیست
ای مرگ بیا جان من آزاد کن زبند 
در دام اسیرم مرا دادرسی نیست

**************************************
من چه كنم خیال تو منو رها نمی كنه

اما دلت به وعده هاش یه كم وفا نمی كنه

من ندیدم كسی رو كه مثل تو موندگار باشه

آدم خودش رو كه تو دل اینجوری جا نمی كنه

*******************************************

به آن لبخندت که چون لبخند گلهاست / به رخسارت که چون مهتاب زیباست

به گلهای بهار عشق و مستی / به قرآنی که آن را میپرستی

قسم ای نازنین تا زنده هستم / تو را من دوست دارم میپرستم

درون کلبه تاریک و تارم / تویی تنها چراغ روزگارم

کبوترهای شعرم تیر خوردند / نمیبینی که عمری بی قرارم

*************************************

شانه هایت را برای گریه کردن دوست دارم

بی تو بودن را برای با تو بودن دوست دارم

خالی از خودخواهی من برتر از آلایش تن

من تورا والاتر از من دوست دارم
*** ***
/*/*/*/*~~~~~`*\*\*\*\

زیـبــایــــی حاصل کنــار هــــــم

قرار گرفتن اجزائیه کـه آن چنان

با هم هماهنگ هستند طوری

کــه نیازی نیست چیزی اضافه

بـشه برداشت بشه یا جایگزین

بشه مثل تــو کـــه زیـــبــایــی…

*******************

صبرکردن دردناک است و

 

فراموش کردن دردناک تر

 

ولی ازاین دودردناک تر

 

اینست که ندانی باید

 

صبرکنی یا فراموش!





ادامه ی مطلب ...



نوشته شده توسط در ساعت 21:9
 

شنبه بیست و سوم مرداد 1389

 
 
دوستی

دل من دیر زمانی ست که می پندارد:
« دوستی » نیز گلی ست
مثل نیلوفر و ناز ،
ساقه ترد ظریفی دارد
بی گمان سنگدل است آن که روا می دارد
جان این ساقه نازک را
-دانسته-
بیازارد!

در زمینی که ضمیر من و توست
از نخستین دیدار،
هر سخن ، هر رفتار،
دانه هایی ست که می افشانیم
برگ و باری ست که می رویانیم
آب و خورشید و نسیمش « مهر » است .

گر بدان گونه که بایست به بار آید
زندگی را به دل انگیزترین چهره بیاراید
آنچنان با تو در آمیزد این روح لطیف
که تمنای وجودت همه او باشد و بس
بی نیازت سازد ، از همه چیز و همه کس

زندگی ، گرمی دل های به هم پیوسته ست
تا در آن دوست نباشد همه درها بسته است
در ضمیرت اگر این گل ندمیده ست هنوز
عطر جان پرور عشق
گر به صحرای نهادت نوزیده ست هنوز
دانه ها را باید از نو کاشت

آب و خورشید و نسیمش را از مایه جان
خرج می باید کرد
رنج می باید برد
دوست می باید داشت

با نگاهی که در آن شوق بر آرد فریاد
با سلامی که در آن نور ببارد لبخند
دست یکدیگر را
بفشاریم به مهر
جام دل هامان را
مالامال از یاری ، غمخواری
بسپاریم به هم
بسراییم به آواز بلند
- شادی روح تو !
ای دیده به دیدار تو شاد
باغ جانت همه وقت از اثر صحبت دوست
تازه ، عطر افشان
گلباران باد

*********************************

دلت را خانه ما کن ، مصفّا کردنش با من
به ما دردِ دل افشا کن ، مداوا کردنش با من

اگر گم کرده ای ای دل ، کلید استجابت را
...
بیا یک لحظه با ما باش، پیدا کردنش با من

بیفشان قطره ی اشکی،که من هستم خریدارش
بیاور قطره ای اخلاص، دریا کردنش با من

اگر درها به رویت بسته شد ، دل بر مکن بازآ
دراین خانه دق الباب کن ، واکردنش با من

به من گو حاجت خود را ، اجابت میکنم آنی
طلب کن آنچه میخواهی ، مهیّا کردنش با من

بیا قبل از وقوع مرگ ، روشن کن حسابت را
بیاور نیک و بد را ، جمع و منها کردنش با من

چو خوردی روزی امروز ما را ، شکر نعمت کن
غم فردا مخور، تامین فردا کردنش با من

اگر عمری گنه کردی ،مشو نومید از رحمت
تو نام توبه را بنویس ، امضا کردنش با من

 

***********************************************************

بگذار سر به سينه ي من تا كه بشنوي
آهنگ اشتياق دلي درد مند را
شايد كه بيش از اين نپسندي به كار عشق
آزار ...
اين رميده ي سر در كمند را
بگذار سر به سينه ي من تا بگويمت
اندوه چيست، عشق كدامست، غم كجاست
بگذار تا بگويمت اين مرغ خسته جان
عمريست در هواي تو از آشيان جداست
دلتنگم، آنچنان كه اگر بينمت به كام
خواهم كه جاودانه بنالم به دامنت
شايد كه جاودانه بماني كنار من
اي نازنين كه هيچ وفا نيست با منت
تو آسمان آبي آرامو روشني
من چون كبوتري كه پرم در هواي تو
يك شب ستاره هاي تو را دانه چين كنم
با اشك شرم خويش بريزم به پاي تو
بگذار تا ببوسمت اي نوشخند صبح
بگذار تا بنوشمت اي چشمه ي شراب
بيمار خنده هاي توام، بيشتر بخند
خورشيد آرزوي مني، گرم تر بتاب






نوشته شده توسط در ساعت 13:24
 

شنبه بیست و سوم مرداد 1389

 
 
ل من دیر زمانی ست که می پندارد:
« دوستی » نیز گلی ست
مثل نیلوفر و ناز ،
ساقه ترد ظریفی دارد
بی گمان سنگدل است آن که روا می دارد
جان این ساقه نازک را
-دانسته-
بیازارد!

در زمینی که ضمیر من و توست
از نخستین دیدار،
هر سخن ، هر رفتار،
دانه هایی ست که می افشانیم
برگ و باری ست که می رویانیم
آب و خورشید و نسیمش « مهر » است .

گر بدان گونه که بایست به بار آید
زندگی را به دل انگیزترین چهره بیاراید
آنچنان با تو در آمیزد این روح لطیف
که تمنای وجودت همه او باشد و بس
بی نیازت سازد ، از همه چیز و همه کس

زندگی ، گرمی دل های به هم پیوسته ست
تا در آن دوست نباشد همه درها بسته است
در ضمیرت اگر این گل ندمیده ست هنوز
عطر جان پرور عشق
گر به صحرای نهادت نوزیده ست هنوز
دانه ها را باید از نو کاشت

آب و خورشید و نسیمش را از مایه جان
خرج می باید کرد
رنج می باید برد
دوست می باید داشت

با نگاهی که در آن شوق بر آرد فریاد
با سلامی که در آن نور ببارد لبخند
دست یکدیگر را
بفشاریم به مهر
جام دل هامان را
مالامال از یاری ، غمخواری
بسپاریم به هم
بسراییم به آواز بلند
- شادی روح تو !
ای دیده به دیدار تو شاد
باغ جانت همه وقت از اثر صحبت دوست
تازه ، عطر افشان
گلباران باد




نوشته شده توسط در ساعت 13:23
 

سه شنبه دوازدهم مرداد 1389

 
 
قرار نبود هر چه قرار نیست باشد ... قرار تنها بر بی قراری بود و بس ... گمان نمی کنم گناه من سنگین تر از نگاه تو باشد ... اما یقین دارم که کودک دلت کمتر از پیش بهانه ی لالایی های شعر گونه ام را می گیرد , مهم نیست , تنها برایت می نویسم : خودت خواستی , تقصیر من نبود
 
*********************************************************************
شب سردیست و من افسرده
راه دوریست و پایی خسته
تیرگی هست و چراغی مرده
می کنم تنها از جاده عبور
دور ماندند ز من ادمها
...سایه ای از سر دیوار گذشت
غمی افزود مرا بر غمها
فکر تاریکی و این ویرانی
بی خبر امد تا با دل من
قصه ها ساز کند پنهانی
نیست رنگی که بگوید با من
اندکی صبر سحر نزدیک است
هر دم این بانگ بر ارم از دل
وای این شب چقدر تاریک است!
خنده ای کو که به دل انگیزم؟
قطره ای کو که به دریا ریزم؟
صخره ای کو که بدان اویزم؟
مثل این است که شب نمناک است
دیگران را هم غم هست به دل
اما غم من، لیک غمی غمناک است.
 
*********************************************************************
دلهای پاک خطا نمیکنند ، فقط سادگی میکنند و امروز سادگی پاکترین خطای دنیاست
 
***************************************************************
چقدر سخت است منتظر كسي باشي كه هيچ وقت فكر آمدن نيست
 
**************************************************************۸
خدايا آبروي من را به توانگري نگه دار و شخصيت من را با تنگدستي از بين مبر تا مبادا از روزي خواران تو روزي بخواهم و از آفريده هاي بد کردار طلب مهرباني کنم
*****************************************************************۸
مرگ آن نيست که در قبر سياه دفن شوم مرگ آن است که از خاطر تو با همه ي خاطره ها محو شوم
 
***********************************************************۸۸
معشوقی را که چشم انتخاب کند چه بسا که محبوب دل نشود اما آنرا که دل پسندد، بی گمان نور چشم خواهد شد
 
*************************************************************۸۸
پدرم می گفت عاشقی یک شب است و پشیمانی هزار شب
حالا هزار شب پشیمانم ;که چرا یک شب عاشق نبودم
 
***************************************************************۸
يادمان باشد اگر شاخه گلي را چيديم ، وقت پرپر شدنش سوز و نوايي نکنيم ، پر پروانه شکستن هنر انسان نيست ، گر شکستيم ز غفلت،من و مايي نکنيم ، يادمان باشد سر سجاده عشق ، جز براي دل محبوب دعايي نکنيم ، يادمان باشد اگر خاطرمان تنها شد ، طلب عشق ز هر بي سر و پايي نکنيم
***************************************************************
 
آنكه از ما بالاتر است ما را بدبخت مي داند ، آن كه از ما پائين تر است ما را خوشبخت تصور مي كند ، اما هر دو در اشتباهند ، زيرا ما گاهي خوشبختيم و غالبا بدبخت : بدبختي ما در آن ايامي است كه به نقايص زندگي خود توجه داريم و خوشبختي ما در لحظات كوتاهي است كه به نعمتهاي زندگي خود نظر مي اندازيم
***************************************************************۸
 





نوشته شده توسط در ساعت 15:59
 

شنبه نهم مرداد 1389

 
 
قاصدک
قاصدک

قاصدک از چه خبر آوردی
وز کجا وز که خبر آوردی
خوش خبر باشی اما اما
گرد بام و در من بی ثمر می گردی

انتظار خبری نیست مرا
نه ز یاری نه ز دیارو دیاری باری
برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس
برو آنجا که تو را منتظرند
قااصدک در دل من همه کورندو کرند
دست بردار از این در وطن خویش غریب
قاصد تجروبه های همه تلخ
با دلم میگوید
که دروغی تو دروغ
که فریبی تو فریب
قاصدک هان ولی آخر ای وای
راستی آیا رفتی با باد
با توام آی کجا رفتی آی؟
راستی آیا رفتی با باد؟
با توام آی کجا رفتی آی؟
راستی آیا جایی خبری هست هنوز؟
مانده خاکستر گرمی جایی؟
در اجاقی طمع شعله نمی بندم،خردک شرری هست هنوز؟

قاصدک،
ابرهای همه عالم شب و روز
در دلم میگریند


مهدی اخوان ثالث

 

********************************************

هيچ کس ويرانيم را حس نکرد
وسعت تنهائيم را حس نکرد
در ميان خنده هاي تلخ من
گريه پنهانيم را حس نکرد
در هجوم لحظه هاي بي کسي
درد بي کس ماندنم را حس نکرد
آن که با آغاز من مانوس بود
لحظه پايانيم را حس نکرد

 

**************************************

در خواب ناز بودم شبي
ديدم كسي در مي زند
گشودم در را روي او
ديدم كه غم است در مي زند
اي دوستان بي وفا
از غم بياموزيد وفا
غم با آن همه بيگانگي
هر شب به من سر مي زند

 

*************************۸

کاش بودی تا دلم تنها نبود

تا اسیر غصه ی فردا نبود

کاش بودی تا نگاه خسته ام

بی خبر از موج دریا ها نبود

کاش بودی تا دو دست عاشقم

غافل از لمس گل مینا نبود

کاش بودی تا زمستان دلم

این چنین پر سوز و پر سرما نبود

کاش بودی تا فقط باور کنی

بی تو هرگز زندگی زیبا نبود


*****************************************************

دستي نيست تا نگاه خسته ام را نوازشي دهد

اينجا باران نمي بارد

 فانوسهاي شهر  خاموش و مرده اند دست هاي مهرباني  فقيرتر از من اند

 نامردمان عشق نديده  خنجر کشيده اند بر تن برهنه و بي هويتم

 دلم مي خواهد آنقدر بنويسم تا نفسهايم تمام شود

 

***********************************۸۸

 







نوشته شده توسط در ساعت 8:26
 

شنبه نهم مرداد 1389

 
 

گنجشک به خدا گفت:لانه ی کوچکی داشتم،آرامگاه خستگیم؛سرپناه بی کسیم،توفان تو آن را از من گرفت،کجای دنیای تو را گرفته بود؟؟؟

خدا گفت:ماری در راه لانه ات بود،تو خواب بودی،باد را گفتم لانه ات را واژگون کند،آنگاه تو از کمین مار پرگشودی!!!

****************************************

جهان سوم يعنى جايى كه

وقتى ناراحتى واسه هيچكى مهم نيست،

ولى وقتى خوشحالى همه ميگن چته؟چرا اينقدر جفتك ميندازى؟

********************************************

بگذاز سر بسینه من تا بگویمت اندوه چیست؟ عشق کدام است و غم کجاست ؟
بگذار تا بگویمت این مرغ خسته جان عمر یست در هوای تو از اشیان جداست

****************************

ز دست دیده و دل هر دو فریاد
كه هر چه دیده بیند دل كند یاد

بسازُم خنجری نیشش زفولاد
زنُم بر دیده تا دل گردد آزاد


٭٭٭


یكی بر زیگری نالان درین دشت
به خون دیگران آلاله می گشت

همی كشت و همی گفت ای دریغا
بباید كشت و هشت و رفت ازین دشت


٭٭٭


نسیمی كز بن آن كاكل آیو
مرا خوشتر زبوی سنبل آیو

چو شو گیرُم خیالش را در آغوش
سحر از بستُرم بوی گل آیو


٭٭٭


دلُم بی وصل تِه شادی مبیناد
ز درد و محنت آزادی مبیناد

خراب آبادِ دل بی مقدم تو
الهی هرگز آبادی مبیناد


٭٭٭


مو آن دلدادۀ بی خانمانُم
مو آن محنت نصیبِ سخت جانُم

مو آن سرگشته خارُم در بیابان
كه چون بادی وزد هر سو دوانُم


٭٭٭


گلی كه خود بدادُم پیچ و تابش
به اشك دیدگانُم دادُم آبش

در این گلشن خدایا كی روا بی
گل از مو دیگری گیره گلابش

 
٭٭٭


بی ته اشكُم ز مژگانِ تر آیو
بی ته نخِل امیدمُ بی بر آیو

بی ته در گنج تنهایی شب و روز
نشینُم تا كه عمرُم بر سر آیو


٭٭٭


دو چشمونِت پیاله پر ز می بی
دو زلفونِت خراجِ مُلكِ ری بی

همی وعده كری امروز و فردا
نمیدونُم كه فردای تو كی بی؟

*****************************************۸

فریدون مشیری

پر کن پیاله را کاین آب آتشین
دیریست ره به حال خرابم نمی برد
این جام ها كه در پی هم می شود تهی
دریای آتش است كه ریزم به كام خویش
گرداب می رباید و آبم نمی برد!
من با سمند سركش و جادویی شراب
تا بیكران عالم پندار رفته ام
تا دشت پر ستاره اندیشه های گرم
تا مرز نا شناخته مرگ و زندگی
تا كوچه باغ خاطره های گریز پا
تاشهر یادها .............
دیگر شراب هم
جز تا كنار بستر خوابم نمی برد!
هان ای عقاب عشق !
از اوج قله های مه آلود دوردست
پرواز كن به دشت غم آلود عمر من
آنجا ببر مرا كه شرابم نمی برد...!
آن بی ستاره ام كه عقابم نمی برد!

در راه زندگی ...
با این همه تلاش و تمنا و تشنگی
با این كه ناله می كشم از دل كه : آب ....آب....!!
دیگر فریب هم به سرابم نمی برد!
پر كن پیاله را....

 

*********************************************۸

 

 

ای نگاهت نخلی از مخمل و از ابریشم
چند وقتی است هر شب به تو می اندیشم
به تو آری , به تو , یعنی به همان منظر دور
به همان سبز صمیمی به همان باغ بلور
به همان سایه , همان وهم و همان تصویری
که سراغش ز غزل های خودم می گیری
به تبسم , به تکلم , به دل آرای تو
به خموشی , به تماشا , به شکیبایی تو
به سخن های تو با لهجه شیرین سکوت
به نفس های تو در سایه سنگین سکوت
به همان زل زدن از فاصله دور به هم
یعنی آن شیوه فهماندن منظور به هم
شبحی چند شب است آفت جانم شده است
اول نام کسی ورد زبانم شده است
در من انگار کسی در پی انکار من است
یک نفر مثل خودم عاشق دیدار من است
یک نفر ساده , چنان ساده که از سادگی اش
می شود یک شبه پی برد به دلدادگی اش
آه ای خواب گران سنگ سبک بار شده
بر سر روح من افتاده و آوار شده
رعشه ای چند شب است آفت جانم شده است
اول اسم کسی ورد زبانم شده است
در من انگار کسی در پی انکار من است
یکنفر مثل خودم تشنه دیدار من است
یکنفر سبز چنان سبز که از سر سبزیش
می شود پل زد از احساس خدا تا دل خویش
آی بی رنگ تر از آینه یک لحظه بایست
راستی این شبح هر شبه , تصویر تو نیست ؟
اگر این حادثه هر شبه تصویر تو نیست
پس چرا رنگ تو وآینه اینقدر یکی است
حتم دارم که تویی آن شبح آینه پوش
عاشقی جرم قشنگیست به انکار مکوش
آری آن سایه که  شب آفت جانم شده بود
آن الفبا که همه  ورد زبانم شده بود
اینک از پشت دل آینه پیدا شده است
و تماشاگه این خیل تماشا شده است
آری آن یار دبستانی دلخواه تویی
عشق من آن شبح شاد شبانگاه تویی

 بهروز یاسمی

 

 ********************************************************

در من ترانه های قشنگی نشسته اند
انگار از نشستن بیهوده خسته اند

انگا ر سالهای زیادی ست بی جهت
امید خود به این دل دیوانه بسته اند

ازشور و مستی پدران گذ شته مان
حالا به من رسیده و در من نشسته اند ...

من باز گیج می شوم از موج واژه ها
این بغضهای تازه که در من شکسته اند

من گیج گیج گیج ، تورا شعر می پرم
اما تمام پنــــجره ها ی تــو بستـــه اند

 






نوشته شده توسط در ساعت 8:24
 

دوشنبه سی ام فروردین 1389

 
 
ای آدمها.....
ای آدمها که بر ساحل نشسته، شاد و خندانید!
یک نفر در آب دارد می سپارد جان
یک نفر دارد که دست و پای دائم می زند
روی این دریای تند و تیره و سنگین که می دانید
آن زمان که مست هستید
از خیال دست یا بیدن به دشمن
آن زمان که پیش خود بیهوده پندارید
که گرفتستید دست ناتوانی را
تا توانایی بهتر را پدید آرید
آن زمان که تنگ می بندید
بر کمرهاتان کمربند
در چه هنگا...می بگویم من؟
یک نفر در آب دارد می کند بیهوده جان، قربان

***


آی آدمها! که بر ساحل بساط دلگشا دارید
نان به سفره، جامه تان برتن
یک نفر در آب می خواند شما را
موج سنگین را به دست خسته می کوبد
باز می دارد دهان با چشم از وحشت دریده
سایه هاتان را ز راه دور دیده
آب را بلعیده در گود کبود و هر زمان، بی تابیش افزون
می کند زین آبها بیرون
گاه سر، گه پا
آی آدمها!
او ز راه مرگ، این کهنه جهان را باز می پاید
میزند فریاد و امید کمک دارد
آی آدمها که روی ساحل آدرام، در کار تماشایید!

***

موج می کوبد به روی ساحل خاموش
پخش می گردد چنان مستی به جای افتاده، بس مدهوش
می رود نعره زنان؛ وین بانگ باز از دور می آید:
"آی آدمها!"
و صدای باد هر دم دلگزاتر
در صدای باد بانگ او رهاتر
از میان آبهای دور و نزدیک
باز در گوش این نداها:
"آی آدمها!"...
********************************
گفته بودي دلتنگي هايم را با قاصدک ها قسمت کنم تا به گوش تو برسانند . من اکنون صاحب دشتي از قاصدکم اما ، چطور نمي دانستي قاصدکهاي خيس از اشک مي ميرند
 





نوشته شده توسط در ساعت 17:8
 

سه شنبه هفدهم فروردین 1389

 
 

تو به من خنديدي و نمي دانستي
من به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدم
باغبان از پي من تند دويد
سيب را دست تو ديد
غضب آلود به من كرد نگاه
سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك
و تو رفتي و هنوز،
سالهاست كه در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تكرار كنان مي دهد آزارم
و من ...انديشه كنان غرق در اين پندارم
كه چرا باغچه كوچك ما سيب نداشت

 

*****************************

من به تو خنديدم
چون كه مي دانستم
تو به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدي
پدرم از پي تو تند دويد
و نمي دانستي باغبان باغچه همسايه
پدر پير من است
من به تو خنديدم
تا كه با خنده تو پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم
بغض چشمان تو ليك لرزه انداخت به دستان من و
سيب دندان زده از دست من افتاد به خاك
دل من گفت: برو
چون نمي خواست به خاطر بسپارد گريه تلخ تو را
و من رفتم و هنوز سالهاست كه در ذهن من آرام آرام
حيرت و بغض تو تكرار كنان
مي دهد آزارم
و من انديشه كنان غرق در اين پندارم
كه چه مي شد اگر باغچه خانه ما سيب نداشت

*********************************

دکتر علی شریعتی هر گاه با دیگران بودم خود را تنها می دیدم. تنها با خودم، تنها نبودم اما، اما اکنون نمی دانم این "خودم" کیست؟ کدام است؟

 

**********************************






نوشته شده توسط در ساعت 6:40
 

شنبه چهاردهم فروردین 1389

 
 

با همه بی سرو سامانی ام باز به دنبال پریشانی ام
طاقت فرسودگی ام هیچ نیست در پی ویران شدن آنی ام
دلخوش گرمای کسی نیستم آمده ام تا توبسوزانی ام
آمده ام با عطش سالها تا تو کمی عشق بنوشانیم
ماهی برگشته ز دریا شدم تا که بگیری و بمیرانی ام
خوب ترین حادثه میدانمت خب ترین حادثه میدانی ام
حرف بزن ابر مرا باز کن دیر زمانیست که بارانی ...ام
حرف بزن حرف بزن سالهاست تشنه یک صحبت طولانی ام
ها به کجا میکشی ام خوب من ها نکشانی به پشیمانی ام

********************************************************************

اي غم ، تو که هستي از کجا مي آيي؟... هر دم به هواي دل ما مي آيي ...باز آي و قدم به روي چشمم بگذار... چون اشک به چشمم آشنا مي آيي

**********************************************************************

زندگي بافتن يك قاليست،نه همان نقش و نگاري كه خودت ميخواهي،نقشه را اوست كه تعيين كرده،تو در اين بين فقط ميبافي،نقشه را خوب ببين!نكند آخر كار،قالي زندگيت را نخرند

************************************************************************

ه / هرگز شب را باور نکردم / چرا که / در فراسوهای دهلیزش / به امید دریچه ای / دل بسته بودم

************************************************************************

جرج آلن : اگر کسي را دوست داري، به او بگو. زيرا قلبها معمولاً با کلماتي که ناگفته ميمانند، ميشکنند

*************************************************************************

گر می دانستی که چقدر دوستت دارم هرگز برای آمدنت باران را بهانه نمی کردی رنگین کمانم

***********************************************************************

وچک که بودیم چه دلهای بزرگی داشتیم
اکنون که
بزرگ شدیم چه دلتنگیم
کاش همان کودکی بودیم که حرفهایش را از نگاهش می
توان خواند
اما اکنون اگر فریاد هم بزنیم کسی نمی فهمد و دل خوش کرده
ایم که سکوت کرده ایم
سکوت پر بهتر از فریاد تو خالیست

**************************************************************





نوشته شده توسط در ساعت 7:17
 

دوشنبه بیست و چهارم اسفند 1388

 
 

و مرا صدفی که مرواریدم تویی.
و خود را اندامی که روحت منم
و مرا سینه ای که دلم تویی.
و مرا قلبی که عشقش تویی.
و خود را شبی که مهتابش منم
و مرا قلبی که شیرینیش تویی.
و خود را روحی که جسمش منم
و مرا شمعی که پروانه اش تویی.
و خود را انتظاری که موعودش منم
و تورا التهابی که آغوشش منم.
و مرا را هراسی که پناهش تویی
و تورا تنهایی که انیسش منم .
و مرا تنهایی که انیسش تویی






نوشته شده توسط در ساعت 17:32
 

چهارشنبه پنجم اسفند 1388

 
 

اين کفش تنگ و بی تابی فرار !

 عشق آن سفر بزرگ !...


اوه .چه می کشم !!

چه خيال انگيز و جانبخش است

 ((در اينجا نبودن)) !

...........................

اکنون تو با مرگ رفته ای

 و من. ايتجا. تنها به اين اميد دم می زنم

 که با هر ((نفس)).((گامی)) به تو نزديکتر مي شوم .....

آری اين زندگی من است 

............................

مرگ هر لحظه در کمين است .

توطئه ها در ميانم گرفته اند.

من با مرگ زندگی کرده ام.

با توطئه خو کرده ام .

اما اکنون و اينچنين.نمی خواهم بميرم.

هنوز خيلی کار دارم.

چشمهايی که از زندگی عزيزترند . انتظار مرا می کشند

......................................

بگذار تا شيطنت عشق چشمان تو را بر عرياني خويش بگشايد 

 هر چند آنچه معني جز رنج و پريشاني نباشد

 اما كوري را هرگز بخاطر آرامش تحمل مكن

 و گناه ! اما اگر گناه نباشد طاعت را چگونه مي تواني بدست آوري

 چه انسان تنها فرشته اي است كه دستش به خون آغشته است

.........................................

شاید که خطا کرده باشیم

اما خیانت نکردیم

و شاید که سست رفته باشیم

 اما لحظه ای درنگ نکردیم

قدمی به بیراهه نگذاشتیم

 گامی برنگشتیم

...................................................

نوشتن برای فراموش کردن است نه برای به یاد آوردن

..............................................

خدايا به کسانی که دوست ميداری بياموز

که عشق از زندگی برتر است

 
و به آنان که دوست تر ميداری بياموز

 که دوست داشتن از عشق برتر است

.....................................................

آری. باشی و زندگی کنی ...

که دوست داشتن از عشق برتر است

و من هرگز خود را تا سطح بلندترين قلّه عشقهای بلند.پايين نخواهم آورد .

(کوير)

.............................................

چه بسيار دلهايی که می پرستند و نيکی می ورزند .

 و پرستش و تقوی و نيکی نيز در آنها زشت و آلوده و پليد است .

و چه دلها که عشق می ورزند و گناه می کنند .

و خطا و هوس و گناه نيز در آنها زيبا و پاک و زلال است

.............................................

زندگی چيست ؟

 نان . آزادی . فرهنگ . ايمان و دوست داشتن

...........................................

در برابر همه سلطه های زمينی و آسمانی
سايه و مايه و آيه
تيغ و طلا و تسبيح
زور و زر و تزوير
استبداد و استثمار و استعمار و.....
بدانيد که از اکنون تا لحظه مرگ يا قتل
همچون بلال که در زير شکنجه فقط يک کلمه را تکرار مي کرد
احد ! احد ! احد !
با هر شکنجه ای فقط يک کلمه را تکرار خواهم کرد .
ارشاد ! ارشاد ! ارشاد

.........................................

و آن گاه خود را کلمه ای می یابی که معنایت منم

و مرا صدفی که مرواریدم تویی

و خود را اندامی که روحت منم

و مرا سینه ای که دلم تویی

و خود را معبدی که راهبش منم

و مرا قلبی که عشقش تویی

و خود را شبی که مهتابش منم

و مرا قندی که شیرینی اش تویی

و خود را طفلی که پدرش منم

و مرا شمعی که پروانه اش تویی

و خود را انتظاری که موعدش منم

و مرا التهابی که آغوشش تویی

و خود را هراسی که پناهش منم

و مرا تنهایی که انیسش تویی

و ناگهان

سرت را تکان می دهی و می گویی:

نه، هيچ كدام.

هيچ كدام اينها نيست، چيز ديگري است.

يك حادثه ديگري و خلقت ديگري

و داستان ديگري است

و خدا آن را تازه آفريده است

.............................................

مرا کسی نساخت.خدا ساخت

نه آنچنان که "کسی می خواست"

که من کسی نداشتم

کسم خدا بود.کس بی کسان

او بود که مرا ساخت آن چنان که خودش خواست.

نه از من پرسید و نه از آن "من دیگر"م .

من یک گل بی صاحب بودم

مرا از روح خود در آن دمید

و بر روی خاک و در زیر آفتاب

تنها رهایم کرد

"مرا به خود واگذاشت

..........................................

حلاج شهرم

کسی نمی داند که زبانم چیست؟

که دردم چیست؟

که عشقم چیست؟

که دینم چیست؟

که زندگیم چیست؟

که جنونم چیست؟

که فغانم چیست؟

که سکوتم چیست؟

ای دنیای ناشناخته ای که به تازگی به تو رسیده ام.

تو را پیش از این ندیده ام

پیش از این.دور از تو در اقلیم دیگری می زیسته ام

...............................................

وقتی که دیگر نبود

من به بودنش نیازمند شدم.

وقتی که دیگر رفت

من به انتظار آمدنش نشستم.

وقتی که دیگر نمی توانست مرا دوست بدارد

من او را دوست داشتم.

وقتی او تمام کرد

من شروع کردم.

وقتی او تمام شد

من آغاز شدم.

و چه سخت است.

تنها متولد شدن

مثل تنها زندگی کردن است.

مثل تنها مردن است

 

..........................................

 

آیا در این دنیا کسی هست بفهمد

که در این لحظه چه می کشم؟ چه حالی دارم؟

چقدر زنده نبودن خوب است.خوب.

خوب.خوب.خوب.خوب.خوب.خوب.خوب.

چه شب خوبی است امشب!

همه ی دنیا به خواب رفته است و من

تنها بیدار مانده ام

نمی دانم چه کاری دارم .....

 

.....................................

ای خداوند!
به علمای ما مسؤولیت
و به عوام ما علم

و به دینداران ما دین
و به مؤمنان ما روشنایی
و به روشنفكران ما ایمان
و به متعصبین ما فهم
و به فهمیدگان ما تعصب

و به زنان ما شعور
و به مردان ما شرف
و به پیران ما آگاهی

و به جوانان ما اصالت   و به اساتید ما عقیده

 و به دانشجویان ما نیز عقیده  و به خفتگان ما بیداری

و به بیداران ما اراده و به نشستگان ما قیام

 و به خاموشان ما فریاد و به نویسندگان ما تعهد

و به هنرمندان ما درد  و به شاعران ما شعور

 و به محققان ما هدف  و به مبلغان ما حقیقت

 و به حسودان ما شكاف و به خودبینان ما انصاف
و به فحاشان ما ادب  و به فرقه‌های ما وحدت

 و به مردم ما خودآگاهی

و به همه‌ی ملت ما، همت تصمیم و استعداد فداكاری و شایستگی نجات و عزت ببخش

 

...................................

نمیدانم پس از مرگم چه خواهد شد

نمیخواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت

ولی بسیار مشتاقم

که از خاک گلویم سوتکی سازد

گلویم سوتکی باشد به دست کودکی گستاخ و بازیگوش

و او یکریز و پی در پی دم گرم خویش را در گلویم سخت بفشارد

و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد

بدین سان بشکند هر دم سکوت مرگبارم را .......

 

.........................................

خداوندا

 اگر روزي بشر گردي

 ز حال ما خبر گردي

 پشيمان مي شوي از قصه خلقت

 از اين بودن از اين بدعت

 خداوندا

نمي داني که انسان بودن و ماندن در اين دنيا

چه دشوار است

 چه زجري مي کشد آنکس که انسان است

و  از احساس سرشار است

 

.............................

لحظات را گذرانديم كه به خوشبختي برسيم

 غافل از اينكه لحظات همان خوشبختي اند

 

...............................

حرفهايی است برای گفتن

كه اگر گوشی نبود نمیگوييم

و حرفهايی است برای نگفتن

حرفهايی كه هرگز سر به ابتذال گفتن فرود نمی آورند

حرفهای شگفت,زيبا و اهورايی همين هايند

و سرمايه ماورايی هركس به اندازه حرفهايی است كه براي نگفتن دارد

حرفهای بيتاب و طاقت فرسا

كه همچون زبانه های بيقرار آتشند

و كلماتش, هريك، انفجاری را به بند كشيده اند

كلماتی كه پاره های بودن آدم اند...

اينان هماره در جستجوی مخاطب خويشند

اگر يافتند، يافته می شوند...

...و

در صميم وجدان او آرام می گيرند

و اگر مخاطب خويش را نيافتند، نيستند

و اگر او را گم كردند، روح را از درون به آتش میكشند

و دمادم

حريق های دهشتناك عذاب بر او میافروزند...


دکتر علی شریعتی

 

.......................................

اگر دروغ  رنگ داشت هر روز شاید

ده ها رنگین کمان از دهان ما نطفه می بست

و بی رنگی کمیاب ترین چیزها بود

اگر عشق ارتفاع داشت

من زمین را زیر پای خود داشتم

و تو هیچ گاه عزم صعود نمی کردی

آنگاه شاید پرچم کهربایی مرا در قله ها به تمسخر می گرفتی

اگر گناه وزن داشت هیچ کس را توان آن نبود که گامی بردارد

اگر دیوار نبود نزدیکتر بودیم, همه وسعت دنیا یک خانه می شد

و تمام محتوای سفره سهم همه بود

 و هیچ کس در پشت هیچ ناکجایی پنهان نمی شد

اگر خواب حقیقت داشت

 همیشه با تو در آن ساحل سبز لبریز از نا باوری بودم

اگر همه سکه داشتند, دلها سکه را بیش از خدا نمی پرستیدند

و یکنفر کنار خیابان خواب گندم نمی دید

تا دیگری از سر جوانمردی بی ارزشترین سکه اش را نثار او کند

اگر مرگ نبود زندگی بی ارزشترین کالا بود, زیبایی نبود, خوبی هم شاید

اگر عشق نبود به کدامین بهانه می خندیدیم و می گریستیم؟

کدام لحظه ناب را اندیشه می کردیم؟

چگونه عبور روزهای تلخ را تاب می آوردیم؟

آری بیگمان پیش تر از اینها مرده بودیم, اگر عشق نبود

اگر کینه نبود قلبها تمام حجم خود را در اختیار عشق می گذاشتند

و من با دستانی که زخم خورده توست

گیسوان بلند تو را نوازش می کردم

و تو سنگی را که من به شیشه ات زده بودم به یادگار نگه می داشتی و

ما پیمانه هایمان را شبهای مهتابی به سلامتی دشمنانمان پر می کردیم

 

 ***********************************

 

گاهی مسیر جاده به بن بست می رود

 

گاهی تمام حادثه از دست می رود

 

گاهی همان کسی که دم از عقل می زند

 

در راه هوشیاری خود مست می رود

 

گاهی غریبه ای که به سختی به دل نشست

 

وقتی که قلب خون شده بشکست، می رود

 

اول اگرچه با سخن از عشق آمده است

 

آخر، خلاف آنچه که گفته است می رود

 

وای از غرور تازه به دوران رسیده ای

 

وقتی میان طایفه ای پست میرود

 

هرچند مضحک است و پر از خنده های تلخ

 

بر ما هرآنچه لایقمان هست می رود...






نوشته شده توسط در ساعت 20:39
 

سه شنبه چهارم اسفند 1388

 
 

مراقب "پندار" (باور) هامون باشیم، چون تبدیل به "گفتار" هامون میشن


مراقب "گفتار"هامون باشیم، چون تبدیل به "کردار" هامون میشن


مراقب "کردار"هایمان باشیم، چون تبدیل به "عادت" هامون میشن


مراقب "عادت" هامون باشیم، چون تبدیل به "خصلت" هامون میش






نوشته شده توسط در ساعت 7:31
 

چهارشنبه بیست و هشتم بهمن 1388

 
 
سخنان کوتاه اما عميق و پر معني
 
 
باد مي وزد …
ميتواني در مقابلش هم ديوار بسازي ، هم آسياب بادي
تصميم با تو است .. . .
 
زيباترين حکمت دوستي ، به ياد هم بودن است ، نه در کنار هم بودن . . .
 
دوست داشتن بهترين شکل مالکيت
و مالکيت بدترين شکل دوست داشتن است . . .
 
خوب گوش کردن را ياد بگيريم …
گاه فرصتها بسيار آهسته در ميزنند . . .
 
اگر يک روز هيچ مشکلي سر راهم نبود ، ميفهمم که راه را اشتباه رفته ام .. . .
 
وقتي از شادي به هوا ميپري ، مواظب باش کسي زمين رو از زير پاهات نکشه . . .
 
مهم بودن خوبه ولي خوب بودن خيلي مهم تره . . .
 
فراموش نکن قطاري که ار ريل خارج شده ، ممکن است آزاد باشد
ولي راه به جائي نخواهد برد . . .
 
اگر در کاري موفق شوي ، دوستان دروغين و دشمنان واقعي
بدست خواهي آورد . . .
 
قلب شکستن هنر انسان هاست ، گر شکستي قلبي
فردا ميشکند دگري قلب تو را   . . .
 
زندگي کتابي است پر ماجرا ، هيچگاه آن را به خاطر يک ورقش دور نينداز . . .
 
مثل ساحل آرام باش ، تا مثل دريا بي قرارت باشند . . .
 
.
جائي در پشت ذهنت به خاطر بسپار ، که اثر انگشت خداوند بر همه چيز هست . . .
 
يک دوست وفادار تجسم حقيقي از جنس آسماني هاست
که اگر پيدا کردي قدرش را بدان . . .
 
هميشه خواستني ها داشتني نيست ، هميشه داشتني ها خواستني نيست . . .
بيا لبخند بزنيم بدون انتظار هيچ پاسخي از دنيا . . .
 
 
به کم نور ترين ستاره ها قانع باش ، چراکه چشم همه به سوي پر نور ترين ستاره هاست . . .
 
فکر کردن به گذشته ، مانند دويدن به دنبال باد است . . .
 
کسي که به فکر درست کردن آينده خودش نيست ، نميتونه آينده کسي باشه . . .
 
آدمي ساخته افکار خويش است ، فردا همان خواهد شد که آنروز به آن مي انديشد . . .
 
امروز را براي ابراز احساس به عزيزانت غنمينت بشمار
شايد فردا احساس باشد اما عزيزي نباشد . . .
 
 
اگر صخره و سنگ در مسير رودخانه زندگي نباشد
صداي آب هرگز زيبا نخواهد شد . . .
 
کسي را که اميدوار است هيچگاه نا اميد نکن ، شايد اميد تنها دارائي او باشد
 
شاد بودن تنها انتقامي است که ميتوان از دنيا گرفت ، پس هميشه شاد باش . . .
 
توي دنيا دو نفر باش يکي واسه خودت و يکي براي ديگري
واسه خودت زندگي کن و براي ديگري زندگي باش . . .
 
هيچ گاه از دوست داشتن انصراف نده ، حتي اگه بهت دروغ گفت
بازم بهش فرصت جبران را بده . . .
 
هميشه يادمان باشد که زندگي پيمودن راهي براي رسيدن به خداست
و قدم هايمان بايد طوري باشد که حتي دانه کشي زير پايمان له نشود . . .
 
 
زندگي همچون بادکنکي است در دستان کودکي
که هميشه ترس از ترکيدن آن لذت داشتن آن را از بين ميبرد . . .
برنده ميگويد مشکل است اما ممکن
بازنده ميگويد ممکن است اما مشکل
براي آنان که مفهوم پرواز را نميفهمند ، هر چه بيشتر اوج بگيري کوچکتر ميشوی ...
 
برنده ميگويد مشکل است اما ممکن
بازنده ميگويد ممکن است اما مشکل . . .
 





نوشته شده توسط در ساعت 21:22
 

دوشنبه بیست و ششم بهمن 1388

 
 
من ،منم !

مردم را دریاب ، هرگز سازش مكن

آری كسانی كه سازش نمی كنند ، می میرند اما مرگشان عین حیات و زندگانی است ..

آری تو نیز می میری اما در چهره ات نشانی از مرگ نخواهد بود .

از گلوله نترس ، تو روح گلوله ای ، گلوله از زبان تو سخن خواهد گفت و از عمل تو شلیك خواهد شد ــ

تو همان اندازه مفید هستی كه من هستم .

آه تو نمی دانی كه تا چه اندازه كمك هایت به مردم مفید است ؛ مردمی كه تو را قربانی خواهند كرد

چگوارا  




نوشته شده توسط در ساعت 23:43
 
 

.............. مطالب قدیمی‌تر >>

 
 

توی این وبلاگ سعی کردم جملات ادبی زیبا و اشعار و سخنان بزرگان رو به جا جمع کنم تا بهتر در دسرس باشند
ایمیل مدیر :

 


 

 

 

 

صفحه نخست | پست الکترونیک | آرشیو مطالب | لينك آر اس اس | عناوین مطالب وبلاگ | تم دیزاینر

.:: Design Theme By : wWw.Theme-Designer.Com ::.